تبليغاتX
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده..............بازگردد یا برآید چیست فرمان شما؟

چی بگم؟!!!!

حالا می فهمم عشق واقعی یعنی چی. حالا پی به اشتباهاتم می برم. با تمام وجودم پشیمونم از حرکاتم. از وقتی که گذاشتم. از کارهایی که کردم. از قلبی که شکستم. حالا می فهمم برای رسیدن به یه موجود خیالی که تو ذهنم ساخته بودم چه انسان کاملی رو از دست دادم. حالا قدر لحظاتی که داشتم و الان ندارمو می فهمم . قدر دوستی که داشتم و اونجور که شایستش بود نپرستیدمش. خیلی به اون بد کردم. واسه یه آدم دروغ گویی. کسی که شروع و اتمام رابطه اش با یه دروغ شبیه به هم بود.....

من یه بازندم. من بزرگترین چیزی که تو زندگیم داشتمو به خاطر یه لجاجت کورکورانه و احمقانه از دست دادم.

حالا هر روز افسوس خوردن و حسرت روزای قبل از راضیه کار منه. حقمه. دارم کفاره گناهامو می دم. واسه اون دلی که شکستم. بایدم بیشتر از این کمرمو قلبمو وجودم شکسته شه.

الان می فهمم چقدر اونو دوس داشتم و به خاطر یه آدم بی ارزش از دست دادمش. الان دیگه دیره. دیگه افسوس خوردن دیره. من بچه بودم. لج باز و یه دنده. کور. حرفای یقیه تو ذهنم نمی رفت. این لج بازیم در عرض کمتر از یه ماه از بین رفت چون احمقانه بود. اما این علاقه و عذابی که  تو وجودم مونده هیچ وقت از بین نمیره. هیچ راهی واسش نمونده تا بتونم به نقطه پایان برسونمش. پس مطمئنم که تا آخر عمرم آره تا آخر عمرم باید این دردو تو خودم داشته باشم. و این تاوان شکستن دل یه دختر پاک و معصوم و دوست داشتنی و مهربونه. هرچی که من می خواستم رو اون داشت. الان می فهمم. تمام راه ها رو هم امتحان کردم و جواب نداده. من یه بازندم. من یه بازنده احساساتی احمقی هستم که  کنارش همه چی رو داشت و نمی فهمید و الان که دیگه خیلی دیره فهمیده.

من به خاطر لجاجت احمقانه ام سر یه دختر بی

 ارزش مهرنازمو از دست دادم.... آره مهرناز

راضیه. هیچ وقت نمی بخشمت که با اون کارات مهرنازو ازم گرفتی. و اونو حسابی اذیت کردی و از من متنفرش کردی  و منو تا آخر عمر با حسرت و افسوس و عذاب وجدان تنها گذاشتی. شکستن دل اون دختر معصوم تاوانی داره که هم من دارم می پردازم و هم تو باید بپردازی. چقدر احمق بودم. چقدر احمق بودم. جقدر احمق بودم. تمام دنیا بگن که من حماقت کردم بازم کمه. تنفری که تو مهرناز کاشتی نسبت به من داره آتیشم می زنه. اصلا نمی بخشمت آدم بی ارزش بی لیاقت. امیدوارم دروغ گویی هات بلای جونت بشه.

هیچ وقت نمی بخشمت مگه این که خودت همونطور که مهرنازو ناراحت کردی از دلش در بیاری. طوری که همون دختری بشه که ناراحتیه هیچ کسو نمی تونست تحمل کنه.

تمام کسایی که تاحال می خوندن این وبلاگ احمقانه رو . حس ندارم که حماقت خودمو تعریف کنم. فقط بدونین که من خیلی ساده و راحت عشق واقعیمو که خودم ازش خبر نداشتم به خاطر بچگیم از دست دادم. می خوام بگم که همتون حق داشتین. من فقط سر لج بازیم تا آخر خط رفتم و آخر خط منو به آخر خطم رسوند. مهرناز...........دیگه پیشم نیست. 

فقط می تونم بگم خاک عالم بر سرم. اینو جلو همتون اعتراف می کنم..........

هم چنان دعام کنین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 17:39  توسط یه آشنا   | 

باز هم تولدم

با سلامی دوباره

از کسایی که تولدمو به من تبریک گفتم نهایت تشکر رو می کنم که این روز رو یادشون بوده

امسال من کادوی تولد خیلی ارزشمندی رو گرفتم.... و از این بابت خوشحالم.. یه فال حافظ بسیار زیبا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:4  توسط یه آشنا   | 

خدایا

گاهی آن قدر در خودمان فرو می رویم که

یادمان میرود که انسانیم

یادمان میرود که پر از عیب و ایرادیم

یادمان میرود که هنوز اول جاده کمالیم

و باید آنقدر تازیانه دوران بر ما نواخته شود

تا از کبودیه آن ایراداتمان را پیدا کنیم

و پی برطرف کردن آن برآییم....

خدایا

امشب یکی دیگه از این تازیانه ها بر پیکرم نواخته شد

و چه خوب که از طرف کسی بود که باعث می شود

بفهمم تازیانه خوردم و کبودیه آن آنقدر عمیق بشود که تا مغز استخوانم

و مرکز قلبم نفوذ کند و مرا به تفکر و تامل وادارد

و به من بفهماند که یک انسان خطا کار

و پر از عیب و ایراد بیش نیستم


امروز دو تا حرف از زبونت شنیدم که شنیدنش واسه من خیلی سخت بود

چون تو اولین کسی بودی که به من این حرفارو گفته....... هرچی فکر کردم که چرا به این حرفا رسیدی متوجه عملم نشدم که تو رو مجاب کنه که این الفاظ از دهنت خارج بشه.......

آشغال.............................کثافت........................

این حرفارو اینجا می نویسم تا همه بفهمن که به من این صفتها رو نسبت دادی و جلو همه اعتراف می کنم که با این تلنگری که زدی فهمیدم که دارم خیلی تند میرم. اما چه بهتر که این تلنگرت یه خورده مودبانه تر می بود

هرچه بامت بیش           برفت بیشتر

خیلی ناراحت شدم وقتی ازت این کلمات رو شنیدم..........

الان که دارم این مطلب رو می نویسم توی وبلاگم تقریبا ۲ ساعت بود که توی رختخواب بودم و از فرط این که داشتم به این حرفت فکر می کردم خوابم نمی برد..... خاطرم مکدر بود شدید.......

فکر می کنم که من یه خورده زیاده روی کردم..........

یه مدتی بود که فکر می کردم که بدون عیب و ایرادم و همه چیزا رو از تو می دیدم.....

اما الان می بینم که اشتباه می کردم........ من  آدم بی ایرادی نیستم......

اما واقعا ناراحتم کردی............ با این دو کلمه و کلمه ای که اول امسال به کار بردی مجموعا ۳ حرف زشت از تو شنیدم که حالت نا سزا داشته.......... امیدوارم که بتونی بیشتر خودتو کنترل کنی.......

منم با ناراحتیم یه جوری کنار میام........... اما لطفا دیگه اینطوری با هیچ کس صحبت نکن

تو دختر متینی هستی.........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 5:1  توسط یه آشنا   | 

باز هم srzd مونس شب های من

خیلی خیلی خیلی وقته که به وبلاگم سر نزدم

الان یه خلاصه ای از چند ماه گذشته رو می نویسم.

بعد از اتمام امتحانات و شروع تابستون رفتیم مشهد و یه هفته ای اونجا بودیم. همونجا با خودم تصمیم گرفتم که دیگه به راضیه ام فکر نکنم. و به خاطر این کار دیگه هم به وبلاگم سر نزنم٬ به نشونه هایی که از راضیه ام دارم سر نزنم تا راحت تر بتونم دل بکنم. عشق داشت ذره ذره جونمو از بدنم می گرفت و ضعیف تر از قبلم می کرد.  گفتم که کلا فراموشش کنم و خودمو راحت کنم. برگشتیم تهران رفتم مسافرت. تا جایی که می شد رفتم مسافرت. می خواستم حسابی تابستون از فکر و حال و هوای راضیه ام در بیام. اما هر جا که می رفتم با دیدن هر زیبایی که در طبیعت یا در جاهای دیگه بود سریع فکرم به سمت راضیه ام منحرف می شد آرزو می کردم که ای کاش الان اونم اینجا بود و در این لذات سهیم بودیم. هر تفریحی که داشتم دیری نمی پائید که یاد راضیه ام می افتادم که کاش الان با هم شادی می کردیم و خیلی زود تفریح زهر مارم می شد. دست از این مسافرتا بر داشتم. از ۲۵ مرداد تا ۲۰ شهریور مشهد موندم. می رفتم پیش امام رضا و مدام ازش تقاضا می کردم که کمکم کنه تا بتونم فراموش کنم اما انگار نمی شد به محض این که وارد صحن حرم می شدم اولین کاری که نا خودآگاه می کردم سریع به نیابت از راضیه ۲ رکعت نماز می خوندم. می خواستم نماز بعدیمو از طرف خودم بخونم بازم دلم نمیومد. می گفتم من که کلی قبل ترها نماز زیارت خوندم بزار این یکی هم به نیابت از راضیه ام باشه تا به خودم میومدم می دیدم که چندین نماز پشت سر هم به نیابت از راضیه خوندم و زیارت نامه ها رو تموم کردم. می گفتم که امروز اینطوری بوده می رم و فردا میام و اصلا به اون فکر نمی  کنم فقط به نیتم فکر می کنم و بس. روز بعد که می رفتم حرم باز هم همون آش و همون کاسه. تا یه گوشه ای کز می کردم چهره اش میومد توی ذهنم٬ یاد مسافرت های قبلیم می افتادم که میومدم حرم و چه طوری واسه رسیدن به راضیه ام اشک می ریختم. به گنبد که نگاه می کردم فقط چهره راضیه ام توی ذهنم بود. آخرا که می خواستم از مشهد برگردم سمت تهران با خودم نشستم فکر کردم. دیدم که من اصلا هیچ جوره نمی تونم راضیه ام رو از ذهنم پاک کنم. عشقش بد جوری توی دلم افتاده. تموم تلاشم رو کرده بودم که فراموشش کنم ولی نتونستم. تواناییشو نداشتم......

تصمیم رو گرفتم. خیلی مصمم. بعد از ماه رمضون (یعنی اواسط مهر ماه) میرم خواستگاریش. رفتم حرم و از امام رضا خواستم که کمک کنه. تا تصمیمم عملی بشه. روز ۲۰ شهریور بود که برگشتم تهران. با کلی امید و آرزو٬ خیلی مصمم. رفتم دانشگاه تا یه آماری از راضیه بگیرم. نمره هاشو یه نگاه انداختم که دیدم خدارو شکر ریاضی ۲ رو پاس کرده و تئوری احتمال رو هم ۲۰ شده. کلی خوشحال شدم و خدارو شکر کردم. تو راه برگشت از دانشگاه تو پوست خودم نمی گنجیدم. براش آرزوی موفقیت کردم تو ترم جدید......

شب قدر اومد. رفتم همون جای همیشگی. مسجد جامع بازار. درست مثل سال پیش تمام حاجتم یه شاخه داشت: راضیه. شب های احیا هم تموم شد. با مادر و خواهرم هم صحبت کردم بالاخره اونا هم قبول کردن که پا پیش بزارن. رفتم دفتر بابام و مجابش کردم که این کار انجام بشه. با حاج آقا ( دوست خانوادگیمون که دفعه قبل رفته بود پیش بابای راضیه) صحبت کردیم و قرار شد که روز قبل از عید فطر به بابای راضیه زنگ بزنه و مقدمات این خواستگاری رو فراهم کنه و بخواد که مادر و خواهر من برای آشنایی برن خونه راضیه.......

اما بعد از تماس قرار شد که  اول من برم پیش بابای راضیه تو دفترش تا منو ببینه. روز چهارشنبه عید فطر بود. روز پنج شنبه هم که تعطیل بود و جمعه هم تموم شد و شنبه هم گذشت و روز یکشنبه به بابای راضیه زنگ زدم و قرار گذاشتم و ساعت ۳ رفتم دفترش. تا ۴ اونجا بودم. خیلی باهام صحبت کرد. چه طور با راضیه آشنا شدم٬ چند واحد پاس کردم. شغل پدر و مادرم٬ محل سکونت٬ توانایی شخصیم٬ سربازی٬ وضعیت کاریم و اسکانم در آینده و از همه مهمتر این که من یه سال کوچکترم از راضیه. این مباحث محوری بحث ما بود. در کل احساس کردم که تونستم از پس این جلسه خوب بر بیام. برگشتم خونه. قرار بود دوباره حاج آقا زنگ بزنه و پی گیری کنه مسائل رو تا ببینیم چی می شه......

توی این چند هفته یه سری مسائلی اتفاق افتاد که اینجا توضیح نمی دم. و احتمالا توی وبلاگ دیگه  ای کامل این قضایا رو توضیح خواهم داد. الان موضوع به اینجا رسید که امروز (۷ آبان) راضیه زنگ زده به خونه و به مادرم گفته که کس  دیگه ای رو دوست داره و می خواد باهاش ازدواج کنه و پدرش هم در جریانه!!! و از مادرم خواسته که به من بگه که دست از سرش بردارم!!!!!!!!........

من تمایل ندارم که تمام مسائل رو کامل باز کنم. اما یکی از اتفاقات مهمی که افتاد تهمت خیلی بزرگی بود که به من زده شد. نمی دونم کی این تهمت رو به من زده...... در هر صورت دنبال این قضیه خواهم رفتم که چه کسی تونسته این تهمت رو به من بزنه و از کجا آب می خوره.....

از بعد شروع دانشگاه ها تا به حال ۳ بار راضیه ام رو دیدم توی دانشگاه. دفعه اول روز پنج شنبه ۲ هفته پیش بود که توی دانشگاه دیدمش. یه مانتو سفید تنش بود. خیلی زیبا شده بود و جذاب. مثل همیشه هم وقار خودش رو داشت. دفعه بعد هم پنج شنبه هفته پیش بود که نزدیک غروب آفتاب توی حیاط دانشگاه دیدمش. از کلاسش اومده بود بیرون و رفت سمت درب دانشگاه. زیر نظر گرفتمش که ببینم میان دنبالش یا نه. دیدم رفت تو صف تاکسی واستاد موقع غروب آفتاب. خیلی ها توی صف بودن و خیلی شلوغ بود. غیرتم زده بود بالا و نمی تونستم تحمل کنم که اون بخواد با تاکسی بره این موقع شب و  دلم می خواست که هر چی  می خواد بهم بگه اما بزاره من تا خونشون برسونمش. اما با خودم فکر کردم شاید توی این شرایط که بحث رو خانواده ها پی گیری می کنند صلاح نباشه که من بخوام باهاش حرفی بزنم. از این گذشته معلوم نبود که خود راضیه چه برخوردی باهام بکنه. بنابر این دست نگه داشتم. خونه که رفتم خیلی فکرم درگیر شده بود. دوباره ضربان قلبم دستخوش تغییرات شده بود و داشتم به راضیه فکر می کردم. آخه روند این خواستگاری تا به اون روز طوری نبود که امید بخش باشه خیلی. می ترسیدم که یه موقع جواب نه بشنوم ازش. با خودم فکر می کردم که چه طور می تونم از کسی که اینقدر دوسش دارم و عاشقشم دل بکنم. اگه یه وقت بهم جواب نه بده من چه خاکی تو سرم بریزم. این فکرا داشت منو ذره ذره داغون می کرد. بعد از دانشگاه هم حاج آقا بهم خبر داد که با بابای راضیه صحبت کرده و راضیه به باباش به نظراتی داده که باز هم برآیندشون نسبت به این قضیه مثبت نبود. کلافه شده بودم (( شبش با تمام این افکار سرمو گذاشتم روی متکا و بعد از چند ساعت خوابم برد. توی خوابم٬ خواب دیدم که جلوی ایستگاه تاکسی های دانشگاه رفتم و جلوی راضیه رو گرفتم و بهش گفتم که باهاتون کار دارم خانم د. و اون مسیرشو کج کرد و رفت سمت دیگه و  نمی خواست که با من حرف بزنه٬ دوباره رفتم جلوی راهش و گفتم خواهش می کنم راضیه خانم واستین کارتون دارم و یه بار دیگه راهشو کج کرد و رفت سمت دیگه و من باز هم رفتم و این بار دستشو گرفتم و گفتم ترخدا واستین کارتون دارم٬ یه آن برگشت و نگام کرد و بغزش ترکید و گریه اش گرفت و کنترل خودشو یه کم از دست داد٬ منم سریع رفتم یه گوشه ای روی نیمکت نشوندمش و بعد تو آغوش گرفتمشو اونم سرشو گذاشت روی شونه ام و بد جور گریه کرد و منم سرمو  گذاشتم روی سرشو گریم گرفت. حس خوبی نداشت این خواب. وقتی که از خواب بیدار شدم دیدم که متکام خیسه خیسه. خواب خیلی بدی بود. ۲ روز تموم درگیر این خوابم بودم که معنیش چی می تونه باشه. رفتم یه کتاب تعبیر خواب پیدا کردم اما نتونستم دقیقا تعبیرشو  پیدا کنم)).  آخرین دفعه ای هم که دیدمش امروز بود. همین امروز که به خونمون زنگ زده بوده منم توی دانشگاه دیدمش. بعدا هم فهمیدم که از تلفن عمومی دانشگاه تماس گرفته بوده خونه. داشتم با دوستم به سمت پارکینگ حرکت می کردم که یه آن دیدم که راضیه ام به فاصله ۴ متری ما داره حرکت می کنه و ما یه جوری پشت سرش قرار گرفتیم. می تونستم توی فاصله این ۱ دقیقه که مسیرمون با هم یکی شده یه دل سیر نگاش کنم. وای که چقدر دلم واسه دیدنش تنگ شده بود. چقدر زیاد. مانتوی سورمه ای و زیبایی وصف ناپذیر. رفت بیرون دانشگاه و سوار تاکسی شد و منتظر بقیه مسافرا موند. منم حرکتم رو به سمت پارکینگ ادامه دادم. داشتم توی ذهنم به اون ۱ دقیقه فکر می کردم. خیلی دلم می خواست بدونم وقتی اون منو می بینه چه حسی داره. ناراحت می شه یا خوشحال......

وقتی  رفتم خونه قضیه رو واسم تعریف کردن که راضیه به اونا زنگ زده و این حرفا...........

این ۲ سال و چند ماهی که از این جریان گذشته یه چیز رو راضیه خوب بهم یاد داده... این که هیچ وقت از عمل ها و عکس العمل های اون سریع تصمیم نگیرم و تابع احساساتم نباشم. منتظرم فکر کنم تا راه حل های خوب رو جلوی رام پیدا کنم.....

در کل ماجرا به اینجا رسیده بود که قرار بود دوباره حاج آقا به بابای راضیه برای پیگیری ماجرا زنگ بزنه.... اما با این موضوع امروز نمی دونم چه کار باید بکنم.... گرچه که بعید می دونم این برخورد اون با من و در پی اون برخورد مادرم با من بتونه دلیل قانع کننده ای برای من باشه برای تموم کردن پیگیری ها.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 1:43  توسط یه آشنا   | 

عشق شوری در نهاد ما نهاد

  جان ما در بوته ی سودا نهاد

  گفت و گویی در زبان ما فکند

  جست و جویی در درون ما نهاد

  داستان دلبران آغاز کرد

  آرزویی در دل شیدا نهاد

  عقل مجنون در کف لیلا سپرد

  جان وامق بر لب عذرا نهاد

  بهر آشوب دل سودائیان

  خال فتنه بر رخ زیبا نهاد

  از پی برگ و نوای بلبلان

  رنگ و بویی بر گل رعنا نهاد

  فتنه ای انگیخت شوری در فکند

  در سرا و شهر ما چون پا نهاد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:53  توسط یه آشنا   | 

 

عاشقان کشتگان معشوقند                                بر نیاید ز کشته  آواز

امروز ۳ بار متوالی توی دانشگاه به صورت کاملا اتفاقی من و راضیه عزیزم با هم رو در رو شدیم. هر دفعه که دیدمش قلبم داشت میومد توی دهنم.....دفعه اول که این اتفاق افتاد تا چند دقیقه قلبم داشت میلرزید. رعشه به بدنم افتاده بود. یه احساس خنکی و سردی توی قفسه سینه ام حس می کردم. تو اوج هیجان بودم. می شد کاملا از چهره ام تشخیص داد اینو. وقتی که از کنارم گذشت. اصلا نمی فهمیدم کجام. فقط یادمه که کنار درب پشتی ساختمون ۳ واستاده بودم حدود ۵ دقیقه.  نمی تونم عشقم رو ذره ای ازش کم کنم. بعد از اون اتفاق الان خیلی بیشتر از قبل می خوامش. خیلی زیاد. داشتم آخر شب با خدا حرف می زدم. بهش گفتم که صد در صد توی معامله ای که من با تو کردم نتیچه اش اینی که الان هست نخواهد بود. پس منتظر نتیچه کارم هستم. آخرش می دونم که روشنه. هرچی از این بلاها می خواد سرم بیاد. من کاملا بی ریا و بی آلایش پا گذاشتم توی میدون. مطمئنم که آخرش این نیست. مطمئنم.

توی خونه کلی پکر شده بودم باز...... چهره راضیه ام از جلو چشام محو نمی شد. اون صورت زیباش. مانتو و مقنعه سورمه ایش. زیبایی وصف نا پذیرش...... آخرین باری که امروز دیدمش داشت می رفت سمت انتشارات دانشگاه تا جزوه کپی کنه...... تو ی دلم براش دعا کردم که امتحاناشو خوب بده......

اما یه چیزی برام خیلی مبهمه.............نمی دونم حکمت این عشق چیه..... و همینطور فرجامش به کجا خواهد رسید...... و این که این چه جور آزمایشیه که قرار داده شده جلوی راه من؟ ........

چیزی رو که بهش صد در صد ایمان دارم٬ علاقه و عشقیه که توی دلم لونه کرده........

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 1:56  توسط یه آشنا   | 

دوست دارم  دوست دارم دوست دارم دوست دارم

قد تموم آدما  قد تموم عاشقا

دل بردی و پنهون شدی دل بردی و پنهون شدی

از من چرا ای بی وفا  از من چرا از من چرا

عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم عاشق شدم

از چشم من پنهون نشو از چشم من پنهون نشو

تنها شدم تنها شدم تنها شدم تنها شدم

تنها نرو تنها نرو تنها نرو تنها نرو

پر می کشی تا آسمون من خسته ی بی بال و پر

 پر می کشی تا آسمون من خسته ی بی بال و پر

روزی که بر گردی دگر از من نمی بینی اثر

روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر

دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

قد تموم آدما قد تموم عاشقا

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:42  توسط یه آشنا   | 

راضیه عزیزم. دوشنبه اومدم سرکلاسات که ببینمت. فقط به عشق دیدن تو اومدم. بدجوری دلمو شکوندی. اما توی تکه تکه های دلم دارم انعکاس تصویر تو رو می بینم. منو ببخش. نمی تونم جلوی خودمو بگیرم. من نابود شدم. من بعد از تو نا امیدی تموم دنیامه......

خواهش می کنم که این ترم کمی درسو جدی بگیر عزیزم. خواهش می کنم.

یادته که اولین باری که باهم حرفیدیم. چی گفتی؟ گفتی که الان مهمترین برنامه مون باید این باشه که ریاضی ۲ رو پاس کنیم. من تموم وقتمو درس خوندم و فقط ریاضی خوندم که بتونم به برنامه مون٬ برنامه مشترکمون عمل کنم. ازت می خوام که به خاطر خودت این ترم درس رو جدی تر بگیری. عزیزم٬ به رویاهای شیرینم که فکر می کنم اشک چشام میاد بیرون...... ماحصل ۲ سال تلاش و تکاپو فقط یک ساعت در کنارت بودنه منه....... فقط ۱ ساعت.... یک ساعتی که به اندازه ۱ ثانیه هم نگذشت....... کار دنیا واقعا اینه؟!!!................دل خوشم با خاطرات تو روز و شب.....

ای از تو چراغ دیده روشن

 ای درتو صفای با غ و گلشن

 

تو جلوه مهر عالم افروز آن

 

شمع خموش درگهت من

 

ای چشم و چراغ آشنایی

 

 ای مظهر قدرت خدائی

 

چون ماه نهفته در پس ابر

 

 رخساره به ما نمی نمائی 

 

تو صبح بهار شادی انگیز

 

من همچو غروب سرد پائیز

 

من جام تهی ز شور مستی

 

تو ساغری از نشاط لبریز

 

ای نغمه گر عشق بردی تو زهوشم

 

 آواز تو گردید آویزه گوشم

 

آورده می نوشت در جوش و خروشم

 

خمخانه هستی را بنهاده بدوشم

 

هر جا که گلی به خنده بشکفت

 

با من سخن از رخ تو می گفت

 

چون چشم ستاره تا سحرگاه

 

با یاد تو چشم من نمی خفت

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:22  توسط یه آشنا   | 

حلالم کن اگرازآب دریا من برایت قطره بودم     

 

       در  این  عالم به  چشم   مهربانت   ذره   بودم

 

سرابی دور،  درخت  بی  بری  بودم  برایت

     

        ندیدی   روز  خوش  با من، بمیرم  من  برایت  

 

یکی شیدا، یکی عاشق به نقش خانه دوست  

 

           خدایا عاشقی است هردو،  کدامین راه نیکوست؟

 

نمی دانی که عمر و هستی و جانم توبودی  

   

        حلالم کن که بی عشق تو  می میرم  به  زودی

 

 

عادت دارم. به شکستن دلم عادت دارم. به این که تو مثل همیشه دلمو شکوندی ایرادی نمی گیرم. دل قسمت حساسیه می تونه خیلی زود بشکنه. حتی با انجام یه کار خوب شاید دل خوشش نیاد و دردش بیاد. برام زجز آور نیست که دلمو شکوندی.  ناراحتیم از اینه که شخصیتمو جلوی خودت خورد کردی. غرورمو جریحه دار کردی جلوی خودت. منو جلوی خودت شرمنده  کردی. منو پیش کسی که خیلی زیاد دوسش دارم خجالت زده کردی.  اما به کدام گناه؟ کدام گناه؟ کدام گناه؟........... این برخوردها برای من پایان به ارمغان نمیاره خانم عصبانی.....  شاید فکر کنی که من خیلی پوست کلفتم که از رو نمیرم... اشکال نداره...

 

شب عاشقان بي دل چه شبي دراز باشد

 

تو بيا كز اول شب ،‌در صبح باز باشد


عجبست اگر توانم كه سفركنم ز دستت


بكجا رود كبوتر كه اسير باز باشد ؟


زمحبتت نخواهم كه نظر كنم برويت


كه محب صادق آن است كه پاكباز باشد


بكرشمۀ عنايت ، نگهي بسوي ما كن

كه دعاي دردمندان ز سر نياز باشد

سخني كه نيست طاقت كه زخويشتن بپوشم 

بكدام دوست گويم كه محل راز باشد؟

چه نماز باشد آن را كه تو در خيال باشي؟

تو صنم نمي گذاري كه مرا نماز باشد

نه چنين حساب كردم ،‌چو تو دوست مي گرفتم

كه ثنا و حمد گوييم و جفا ناز باشد

دگرش چو باز بيني،غم دل مگوي سعدي

كه شب وصال كوتاه و سخن دراز باشد

قدمي كه بر گرفتي به وفا و عهد ياران

اگر از بلا بترسي ،‌قدم مجاز باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:57  توسط یه آشنا   | 

ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشد


در دام مانده صید و صیاد رفته باشد


آه از دمی که تنها بادا به او چو لاله


در خون نشسته و آو از یاد رفته باشد


خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا


صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد


آواز تیشه امشب از بیستون نیامد


گویا به خواب شیرین فرهاد رفته باشد


شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی


گو مشت خاک ما هم بر باد رفته باشد


پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا

 

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد

 

 

 

شاید  دگر  وصالش  در  خواب هم  نبیند

شاید   جمال   رویش   بر  آب   هم  نبیند

 

برباد  رفته افسوس رویای عشق  و مستی

گویی نبوده هرگز عشقی  به  جان  هستی

 

خاموش  گشته  بلبل،  بی  بال  و پر کبوتر

جز قصه  کو  نشانی؛  بر  قامت   صنوبر

 

دیگر  سراغ  فرهاد  بر بیستون چه  گیری

فرهاد  پر  کشیده،   گویی   به   بال  تیری

 

کو آن  نگاه  فرهاد  بر عمق  جان  شیرین

کو یک نشان زعشقش، از آن شرار دیرین

 

باید به خون نوشت عشق، بر برگهای  دفتر

اکنون  که خورده   تیشه   بر  گردن  کبوتر

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 2:45  توسط یه آشنا   | 

دوشنبه 30 اردیبهشت

نتیجه داشت. امروز دانشگاه رفتنم.. حرف زدنم.....

 

 

می شه دیگه مزاحمم نشی٬ بی شعور.....!!!

دل شکسته....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:48  توسط یه آشنا   | 

ای کاش فدک این همه اصرار نداشت

 

ای کاش مدینه در و دیوار نداشت

 

فریاد دل محسن زهرا این است:

 

ای کاش در سوخته مثمار نداشت....

 

 

شهادت مظلومانه ام ابیها حضرت راضیه مرضیه را تسلیت عرض می کنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 20:29  توسط یه آشنا   | 

                   گل گلدونه من شکسته در باد                      

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

                      گل شببو دیگه شب بو نمیده                       

کی گل شببو رو از شاخه چیده

گوشه اسمون پر رنگین کمون

من مثل تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدونه من ماهه عیوون من           

از تو تنها شدم چو ماهی اب

گل هر ارزو رفته از رنگ و بو            

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خاکی

رو شاخه های ببید دلش میگره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب

از برکه های آب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی

به ستاره جون میدی

میشکفه گل از گل باغ

وقتی که ماتم میاد

دو ستاره کم میاد

میسوزه شقایق از باد

گل گلدونه من ماهه عیوون من          

از تو تنها شدم چو ماهی اب

گل هر ارزو رفته از رنگ و بو            

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 2:3  توسط یه آشنا   | 

زارا

زارای عزیز. خیلی ممنون از نظرات خوبت و این که سعی داری حقیقت رو به من یاد آوری کنی. من با تمام حرفات موافقم و کاملا منطقیه. اما وقتی پای دل میاد وسط منطق و عقل بسیار کمرنگ تر از آن چیزی می شوند که فکر می کنی. این آپ رو واسه این ننوشتم که به تو این مطالب رو بگم. فقط خواستم بگم که من یه حس خاصی به نظراته تو دارم. گاهی وقتا فکر می کنم که تو رو می شناسم یعنی نظرات تو یک شخص به خصوص رو برای من تداعی می کنه. گاهی فکر می کنم که شاید تو...... .

نمی دونم. درسته یا نه اما به هر حال......به هر حال ممنون از نظرات خوبت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:25  توسط یه آشنا   | 

تا که نشانت در همه جا می جویم


در همه دنیا وصف تو را می گویم

 

از دل شب تا به سحر هر لحظه


خاک رهت تا به ثریا می پویم


باز ای جان بار دگر خاموشی


چهره خود از نظرم می پوشی



 

درد مرا مرغ سحر می داند


دم به دمی نغمه غم می خواند

در شب تنهایی من


با دل شیدایی من


بر همه کس عیان شود


قصه تنهایی من


قصه رسوایی من


هر دم از شوق وصالت لبریزم


با نگاهی از سر جان برخیزم

 



تا نشانی آتش عشقت در دل


از همه عالم غیر تو من بگریزم

 



تا که نگاهت یک نظر افتد بر من


خنده زند مرغ چمن در گلشن

 



دیده چرا تر نشود از شوقت


جان زشعفت چون نگریزد از تن

 



باز ای جان بار دگر خاموشی


چهره خود از نظرم می پوشی

 



درد مرا مرغ سحر می داند


دم به دمی نغمه غم می خواند

 



در شب تنهایی من


با دل شیدایی من


بر همه کس عیان شود


قصه رسوایی من


قصه رسوایی من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:32  توسط یه آشنا   | 

این همه آشفته حالی ، این همه نازک خیالی


ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم از تو دارم 

 

این غرور و عشق و مستی ، خنده بر غوغای هستی

 

ای سیه چشم و سیه مو از تو دارم از تو دارم


این تو بودی کز نظر خواندی به من درس وفا را


این تو بودی کآشنا کردی به عشق این مبتلا را


من که این حاشا نکردم ، از غمت پروا نکردم


دین من دنیای من از عشق جاویدان تو رونق گرفته


سوز من سودای من از نور بی پایان تو رونق گرفته


من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم


من خود شیوه نگه چشم مست تو را می شناسم


دیگر ای برگشته مژگان از نگاهم رو نگردان


دین من دنیای من از عشق جاویدان تو رونق گرفته


سوز من سودای من از نور بی پایان تو رونق گرفته


این همه آشفته حالی ، این همه نازک خیالی


ای به دوش افکنده گیسو از تو دارم از تو دارم


این غرور و عشق و مستی ، خنده بر غوغای هستی


ای سیه چشم و سیه مو از تو دارم از تو دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 2:15  توسط یه آشنا   | 

و باز هم 21 اردیبهشت

دگر باره تولدم را سرد و غریب گذراندم. هیاهوی بسیاری کنارم بود. اما آنکه باید می بود٬ در کنارم نبود آنچه مرا رنج می داد فکر این بود که شاید او حتی به فکرم هم نبود. او که معنای زندگی را به من آموخت. آن که توانست قلبم را تصاحب کند و فکرم را نیز.....

یه سال دیگه هم به عمرم اضافه شد و عدد سالهایی که من او را دیدم و در کنارم احساسش نکردم به ۲ رسید. ۲ سال. ۷۳۰ روز. مدت کمی نیست. صبر زیادی می خواست که ۲ سال تموم رو سپری کنی بدون این که حتی کوچکترین پیشرفتی رو در رسیدن به اون داشته باشی....

به هر حال امید داشتم که امسال تو بهم تولدمو تبریک بگی. اما به امید فردایی بهتر. شاید سال بعد....

تنهایی ترسناکی اطرافم را پوشانده. همه کنارم هستند و انگار هیچ کس کنارم نیست. همه به من لطف می ورزند و انگار هیچ کس مرا دوست ندارد. تو هستی که دوباره طلوع دل غروب کرده منو باعث خواهی شد. می خواهمت.....

تولدم مبارک....... گرچه بی تو.......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:59  توسط یه آشنا   | 

شبا بی تاب و بیدارم،تو آرومی تو در خوابی
شبم تاریک و خاموشم،تو خورشیدی که می تابی
یخم سردم زمستونم،تو گرمای تابستونی
کویرم خشک و لب تشنه،تو سبزی،سبز،تو بارونی
منم بی پر و بال خسته،تو اما اوج پروازی
منم شعر فراموشی،تویی که نغمه پردازی
منم محتاج یک آغاز،به فکر لحظه پرواز
که با تو همسفر باشم،با تو همساز و هم آواز
بساز با من نترس از من،نترس از سردی دستام
بخون با من،بگو با من،که با تو راهی دریام
به من معنی بده با عشق،من و با عشق احیا کن
رو به زندون تنهایی،در و پنجره ای وا کن
به این دنیای بیرنگم،بزن نقشی بده رنگی
که دلگیرم و افسرده،از این دنیای بی معنی

*****************************************************************

اون دو تا مست چشات


منو خوابم مي کنه


ذره ذره اون نگات


داره آبم مي کنه


داره مي ميره دلم


واسه مخمل نگات


همه رنگي رو شناختم ،


من با اون رنگ چشات


مثل يک روياي خوش


پا گرفتي تو شبام


از يه دنياي ديگه


قصه ها گفتي برام


هنوز از هرم تنت


داره مي سوزه تنم


از تو سبزه زار شده


خاک خشک بدنم


دستاي عاشق تو


منو از نو تازه ساخت


دل ناباور من


جز تو عشقي نشناخت


داره مي ميره دلم


واسه مخمل نگات


همه رنگي رو شناختم ،


من با اون رنگ چشات

 

**********************************************

 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 2:44  توسط یه آشنا   | 

شرح حال

توی این مدت آپ نکردم وبمو. داشتم وبمو می خوندم فقط. شاهد بودم که در عرض چندین روز آمار بازدید کنندگان سایت به بیش از ۲۱۰۰ نفر رسیده. شاهد بودم که چی نوشتم و چند نوبت بازدید شده از وبم. الان که دارم فکر می کنم و این ۲ سال گذشته رو مرور می کنم توی ذهنم به بی عرضگیه خودم لعنت می فرستم. فقط یه عددی که نشون می ده چه تعداد از وبم بازدید شده. اما این میون نظراتی که توی وبم نوشته شده بیشتر به دلگرمیه من اضافه می کنه. اما من توی این دوسال نتونستم.......

از عید به این طرف ۲ مرتبه سعی کردم که تلفنی باهاش صحبت کنم. اما هر دفعه که زنگ زدم گوشیش خاموش بود. اما خدارو شکر نگرانش نبودم چون توی دانشگاه می دیدمش. روزای دو شنبه صبح تا عصر کلاس داشت و دانشگاه میومد. و من هر دفعه می تونستم از دور ببینمش. دوست داشتم که یه دنیا نگاش کنم. اما هر دفعه بیشتر از ۲۰ ثانیه طول نمی کشید تا از امتداد مسیر نگام خارج بشه. هز چقدر که قبل از عید ندیده بودمش و دلم برای دیدنش بی تابی می کرد بعد از جبران کردم بس که دیدمشو نگاش کردم٬ اما هنوز دلم سیر نشده بود انگار همه اون لحظاتی که می دیدمش به اندازه یه ثانیه از جلو چشام گذشته. هنوز خودم رو قانع نکرده بودم. واسه این که بتونم دل تنگمو التیام ببخشم  یه روز دوشنبه رفتم سر کلاس محاسبات عددیش نشستم. وقتی من رفتم هنوز نیومده بود. منتظر نشستم تا بیاد توی کلاس. تقریبا آخرین نفرات وارد شد. وقتی داشت میومد داخل سرمو انداختم پائین روی کتابم. خجالت می کشیدم بهش چشم توی چشم نگاه کنم. واسه این که نگاش به نگاهم گره نخوره به کتابم نگاه کردم. بعد که نشست سرمو از کتاب بلند کردم و  دیگه من بودم و راضیه عزیزم و یه دل تنگو یه کلاس ساکت..... یه ساعت  و نیم تموم بهش نگاه کردم. یه مانتو کرم پوشیده بود که از همیشه زیباتر جلوه می دادش. قلم و  کاغذشو در آورد و منتظر شد که استاد درسو شروع کنه تا نت برداری کنه. گذشت و گذشت. خیلی دلم می خواست بدونم که توی ذهنش داره به چی فکر می کنه وقتی که منو سر کلاس دیده. می خواستم بدونم که از دیدنم ناراحت شده یا نه. می خواستم .....  . نگاهش به سمت تخته کلاس بود و استادی که داشت با ریتمش هم آوایی می کرد با نگاه های من. گاهی تند تند و گاهی آروم حرف می زد. گاهی سکوت می کرد و گاهی کلی حرف داشت واسه گفتن. راضیه هم گاهی با قلمش بازی می کرد و گاهی لباشو بازی میداد موقع درس گوش کردن. گاهی هم موهاشو مرتب می کرد. داشتم با حسرت نگاش می کردم و ناراحت بودم. دنیا چقدر نامردی. دنیا چقدر بی معرفتی. دنیا....

نمی تونستم چشم ازش بردارم همش داشتم نگاش می کردم. خدایا می دونم کار درستی نبوده اینجوری بهش خیره بشم. شرمندم . اما دست خودم نبود. نمی تونم زیبایی وصف ناپذیرتو که زاده دستان توانای خودته رو نبینم. کمتر زمانی از این فرصتا پیش میاد.......

یادمه سر کلاس تئوری کمتر خنده های کلاس رو همراهی می کرد. اما الان اگه استاد حرف خاصی می زد که خنده دار باشه بیشتر از همه می خندید. خوشحال بودم. حتما ته دلش خوشحاله که راحت خنده به لباش نقش می بنده. خدا رو شکر کردم که اسباب خوشحالیه راضیه رو فراهم کرده. واسم مهم نیست که به چه دلیل. به هر دلیلی که خوشحاله منم از سرحالیه اون سرحالم و سر کیف......

احساس کردم که کلاس داره تموم می شه. یه ساعت و نیم بود که توی کلاس داشتم نگاش می کردم اما هنوز دلم تنگ بود. فهمیدم که تنها راه این که از دلتنگی در بیام اینه که باهاش صحبت کنم. مهم نیست که چی می گم. مهم نیست که چی می شنوم مهم اینه که بتونم رو در رو باهاش صحبت کنم و جواب اونو بشنوم. اون لحظه سر کلاس نتونستم این تصمیم رو عملی کنم. نتونستم تا بعد از اتمام کلاس صبر کنم تا باهاش صحبت کنم. چون اولا واقعا خجالت می کشیدم باهاش چشم توی چشم بشم. نمی دونم شما منو درک می کنین یا نه. آدم کسی رو که خیلی خیلی دوست داره بیشتر از هر کس دیگه ای نمی تونه بهش نگاه کنه مخصوصا وقتی که نمی دونه که اون از نگاهمون خوشش میاد یا نه و همین منو ترسوند. و دوم این که واقعا نمی دونستم چی باید بهش بگم.......... و از کجا باید بگم.....

دلم توش خیلی حرف داره اما جلوی اون همه رو یادش میره......

قبل از این که کلاس تموم بشه از کلاس رفتم بیرون. یه جایی نشسته بود که موقع خارج شدن دقیقا از بقل صندلیش رد می شدم. یه نگاه خوب بهش انداختم و برای آخرین بار دیدمش و از کلاس اومدم بیرون. ...

چندد روز بعد هم دوباره دیدمش توی دانشگاه.......

تصمیم دارم دفعه بعد برم و باهاش صحبت کنم............ خدیا کمکم کن.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 2:9  توسط یه آشنا   | 

دوشنبه 19 فروردین ماه 87

رفتم دانشگاه. راضیه عزیزم صبح کلاس فیزیک ۲ داشت و عصر هم کلاس محاسبات عددی و بعدشم آزمایشگاه فیزیک ۲. من از صبح دانشگاه بودم. امروز می تونستم ببینمش. البته اگه دانشگاه میومد. کلاس فیزیک که نتونستم بفهمم اومده یا نه. رفت تا بعد از ظهر..... ساعت ۱ رفتم جلوی کلاسش تا ببینم اومده یا نه که نبود سر کلاس منم کلاس داشتم نمی تونستم بیشتر صبر کنم. رفتم سر کلاس. خیلی هیجان داشتم بعد از حدود چند ماه می تونستم راضیه عزیزم رو دوباره ببینم. خیلی اضطراب داشتم که میاد یا نه. بالاخره به هر زحمتی بود کلاسم تموم شد برگشتم سر کلاس محاسبات عددی تا ببینم اومده یا نه. که دیدمش...... لحظه ای که از چند ماه پیش دنبالش بودم رسیده بود. تا دیدمش انگار برق منو گرفت. سریع از پله ها اومدم پائین  و رفتم توی حیاط دانشگاه تا وقتی که اومد توی حیاط بتونم یه دل سیر نگاش کنم. با ۲ تا دیگه از دوستاش بود. رفتن سمت انتشارات... تا جائی که می شد مسیرشو با نگاهم ادامه می دادم تا این که رفت داخل انتشارات... من مونده بودم و قلبی که اومده بود توی دهانم.....

کاملا آشفته شده بود درونم. دوباره شدیدا دپم زده بود بالا. ذهنم درگیر شد با بسیاری از راههایی که جلوی روم میزاشتم واسه رسیدن به راضیه ام. توی این چند روز باز بقیه بهم دارن گیر میدن که چرا دوباره یه جوری شدم....!!!!

نمی تونم. نمی شه حتی یه لحظه تو رو به گوشه ای از ذهنم بسپرم. تو تمام فکر و ذکر و زندگی منی عزیزم..... دیدارمون خیلی نزدیک خواهد بود.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 8:43  توسط یه آشنا   |